هنوزم دوستت دارم

حس دوست داشتن...

زمان غارتگر غریبی ست...!

همه چیز را با خود می برد...

جز...

حس دوست داشتن را...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 9:21 PM  توسط هما  | 

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم

و...

نه به فرداهایی که شاید بیایی...

می خواهم امروز را زندگی کنم...

خواستی باش...

نخواستی نباش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 9:19 PM  توسط هما  | 

زمان...!

زمان!

به من اموخت که...

دست دادن به معنی رفاقت نیست...

بوسیدن قول ماندن نیست...

و...

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 9:15 PM  توسط هما  | 

نویسنده خوبی نیستم ولی...

نويسنده خوبي نيستم ولي چاره ندارم دارم خفه ميشم روزي 100

دفعه ميميرمو زنده ميشم مجبورم بنويسم شايد آروم بشه اين دل

لعنتی ،  پيشم نيست ولي خاطراتش سر پا نگهم ميداره ازم دوره

ولي تو ذهنم هميشه ماندگاره ازم متنفره ولي

دوسش دارم

( بعد ۴ سال باور نكرد كه ميخوامش شايد من نتونستم بهش بفهمونم

ولي دوسش دارم جوابمو نميده ولي

دوسش دارم

سرش جاي ديگه گرمه ولي

دوسش دارم....

ولي مهم نيست من

دوسش دارم


منتظرشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/23ساعت 8:10 PM  توسط هما  | 

قلبم به اندازه وسعت دریا غم داره حرفهایی تو دلمه که نمیتونم به هر کسی

 بگم خیلی وقته که این حرفها تو دلم بود و حتی نمیتونستم به خودم بگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 12:25 PM  توسط هما  | 

خدایا دلم گرفته

خدایـــا دلــــــم بـــاز گــــــرفته

بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم

بیا تا دل کوچــــــــــکم را

خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم

خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره

که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم

بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن

که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم

خدایـــا کمـــک کـــن

که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد

کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش

مبـــادا بمیـــرد

خــــدایــا دلــــــم را

که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت

اگر چه شــــــکســــــته

شبــــی می فرســــتم بــرایــت...

من  هنوز منتظرم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 11:1 PM  توسط هما  | 

عــــــاشـــــقــم

عاشقم اهل همین کوچه ی بن بست کناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا،کوچه کجا، پنچره ی بازکجا

من کجا ،عشق کجا، طاقت آغاز کجا

تو به لبخند و نگاهی

من دلداده به آهی

بنشستیم، تو در قلب و من خسته به چاهی

گنه از کیست؟

ار آن پنجره باز؟

از آن چشم گنه کار؟

از آن خنده معصوم؟

از آن لحظه دیدار؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 7:54 PM  توسط هما  | 

گاهی...

گاهی فرار می کنم

از فکر کردن به تو

مثل رد کردن آهنگی که

خیلی دوستش دارم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 3:23 PM  توسط هما  | 

!!!

هیچ میدانی ؟

جای “عزیزم غصه نخور” های تو را

دیازپام گرفته است . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 3:19 PM  توسط هما  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:48 AM  توسط هما  | 

سال نو مبارک حتی به او که .....

با تو از خاطره ها سرشارم         جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد           با تو تا اخر خط بیدارم . . .

 سال نو مبارک حتی به او که ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:46 AM  توسط هما  | 

چه عجیب است...

چه عجیب است...رسم روزگار...

تویی که بهترین بهار را برایم رقم زدی...

امسال با رفتنت بدترین نوروز را تجربه میکنم...

امیدوارم...

شیرینی لحظه هایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:37 AM  توسط هما  | 

بهار امسال...

بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تر است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:31 AM  توسط هما  | 

بهار...

چه زود زمستان کوله بار خود را بر دوش گرفته و می رود

و...

بهار...

با تمام زیبایی هایش می اید تا خود را به رخ بکشد

گویی همین دیروز بود

که...

زمستان...

با بلندترین شب سال به ما سلام کرد

و...

ما...

در گیسوی سیاه یلدا سپیده صبح را به انتظار نشستیم

و...

بهترین ها را برای هم ارزو کردیم

تفالی زدیم

و...

خندیدیم

و...


سرمای ان را با گرمای مهربانی مان

پیون زدیم...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 12:39 PM  توسط هما  | 

*`*.. آغوش عشــق ..*`*

در خیال یک رویـا..

 روحم را در بلور نگـاهت عریـان میکنم..

 مست بـوی جان دلـفریبت ..

به آغـوش عشـقت پنـاه میبرم ..

ومی ن
ـوشم تا سیـراب شوم از شهـد نیلوفران

روییـده بر تنـت .. 

چه نرم و آرام ..

آمـدی و لانه کردی دوباره در جـانم ..

و از آن خود کردی دلم را،بلورش را بنـد زدی ..

و روحـم را در آغوش عشـقت نوازش کردی ..

چه دل نازک اسـت این روح،آن سویـش را میشـود دید ..

و قلبـم را نیز که عریان است برای تـو..

دوستـم بدار تا واپسیـن نـفـس ..

ومـن نیـز..

دوستـت خواهـم داشت تا ابـدیـت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 6:50 PM  توسط هما  | 

دیوانه ی باران زده...

سهراب گفتي چشم ها را بايد شست!

شستم ولي.......

گفتي جور ديگر بايد ديد!

ديدم ولي..........

گفتي زير بارون بايد رفت!

رفتم ولي او......

نه چشم هاي خيس و شسته ام را

و

نه نگاه دلگيرم را

هيچ کدام را نديد

فقط در زير باران با طعنه اي

خنديد و گفت:

ديوانه ي باران زده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 6:21 PM  توسط هما  | 

دلم پرواز می خواهد...

ازاين تکرارساعتهـ ـا...

از اين بيهوده بودنهـ ـا...

از اين بي تاب ماندنهـ ـا...

ازاين ترديدـهـ ـا، نيرنگهـ ـا...

شکهـ ـا...

خـــيـــانتهـ ـا...

ازاين رنگين کمان سرد آدمهـ ـا...!

و از اين مرگ باورها و روياهـ ـا...!!!

پريشانمـــ!!!

دلـ ـم پرواز ميخواهد...!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 6:20 PM  توسط هما  | 

....!!!

(هست)

را اگر قدردانی نشود

می شود

(بود)

و

چه

تلخ است

(هستی)

که

(بود)

شود

و

(دارمی)

که

(داشتم)

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 10:55 AM  توسط هما  | 

!!!

بغضم را نگه می دارم...

گاهی سبک نشوی سنگین تری...

!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 10:48 AM  توسط هما  | 

چه انتظاری ست...؟

وقتی سگ ها در بیابان از گرگ ها رشوه می گیرند

و...

مترسک ها در مزارع با کلاغ ها تبانی می کنند

دیگر از وفاداری ادم ها چه انتظاری ست...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 10:46 AM  توسط هما  | 

؟؟؟

دلم نمی خواد هیچ کسی

چیزی بدونه از غمم

همین غرور لعنتی

تو رو...

جدا کرده ازم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 10:35 AM  توسط هما  | 

نمی دانم....

هیچ دلی بی بهانه نمی تپد...

نمی دانم...

بهانه ها دلگیرند...

یا

دلها بهانه گیر...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 6:28 PM  توسط هما  | 

یکی بود...یکی نبود...

یادته زیر گنبد کبود دو تا عاشق بودیم و کلی حسود...؟

تقصیر همون حسودا بود که الان شده...

یکی بود یکی نبود...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 6:25 PM  توسط هما  | 

.....

علم بهتر است یا ثروت؟

باور کنید هیچ کدام...!

فقط ذره ای معرفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 6:21 PM  توسط هما  | 

این روزها...

این روزها می گذرند اما من از این روزها نمی گذرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 6:18 PM  توسط هما  | 

در این شهر...

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند

طناب دار تو را می بافند...

مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند

در این شهر هر چه تنها تر باشی پیروز تری...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 6:16 PM  توسط هما  | 

سلام...

میخوام همه دوستانی رو که با تبادل لینک موافق هستن رو لینک کنم.....!!!!

پس لطف کنین با هر اسمی که دوست دارین لینکتون کنم واسم بفرستین

ممنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 9:51 AM  توسط هما  | 

تنهایی...

دست بر شانه هایم میزنی تا “تنهایی” م را بتکانی

به چه می اندیشی؟

تکاندن برف از روی شانه آدم برفی؟

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 5:56 PM  توسط هما  | 

...


 

نوازشم کن

نترس

تنهایی واگیر نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 5:53 PM  توسط هما  | 

عشق واقعی...

عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره


+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 5:50 PM  توسط هما  | 

مطالب قدیمی‌تر